كشف

؟؟؟؟
نویسنده : rah - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤
 

جمشيد داشت نگاهم می کرد و در همان حال سلام ، يکمرتبه از گوشه ی حياط مهدی گفت : چيه قلدری نگاه می کنی می خوای با همين ميله ی فوتبال دستی حالتو جا بيارم؟ ديگه نفهميدم دارم چيکار می کنم ، بچه های غربتی که مهدی هم يکی از اونا است بسيار کله شق و حرف گوش نکن هستند، می دانستم که حتما با ميله به سر يا جای ديگه ی بدن جمشيد می زند بنابراين بی محابابه طرفش دويدم و سعی کردم ميله را از او بگيرم پس از مدتی کلنجار رفتن بالاخره موفق شدم از دستش ميله ی سنگين را بگيرم شايد هم به خاطر احترامی که در نا خود آگاهش بود راحت تونستم ميله را از او بگيرم (واقعيت اينه که او از من قوی تره ) . بعد از اين جريان مديرمان بهم ياد آوری کرد که بسيار کار خطر ناکی انجام دادم چون يک قسمت کار ، ميله را محکم به جايی کوبيده بود که دست راستم در نزديکی آن قرار داشت ، می گفت اگر روی دستتان خورده بود حتما انگشتانتان له شده بود.اين برخورد مرا برد به دو سال پيش که تازه در مرکز مشغول کار شده بودم و دوباره يکی از همين بجه های ايرانی به جمشيد حمله کرده بود منتها با اين تفاوت که اين يکی دختر بود و يک چاقوی لبه پهن داشت که می خواست به قول خودش تا ته بکنه تو شکم جمشيد ، اونجا هم من به اتفاق يکی از مددکاران سعی کرديم که جلوی او را بگيريم او مرا تهديد می کرد که اگه نری کنار، چاقو را تا ته تو شکم خودت فرو می کنم و گفته بودم باشه فرو کن فکر کردی می ترسم ..... از کجا آمده بود اين همه شجاعت ؟؟ آيا به خاطر احساس مسئوليت بود ؟ يا اينکه جمشيد را دوست داشتم ؟ اين سوال و افکار ديگه ذهنم رو مشغول کرده بود، اينکه چطور می تونم به بچه ها ی افغان و ايرانيه غربتی کمک کنم و فضای آموزش را در حد درک و فهم آنها محيا کنم که...........

دنباله ش در قسمت بعدی ... سرافراز بمانيد.